خرید بک لینک

درباره سایت

Sweet Birth

امکانات وب


اما وقتی باران می بارد چتر به دست می گیری
می گویی افتاب را دوست دارم
اما زیر نور خورشید به دنبال سایه می گردی
می گویی باد را دوست دارم


اما وقتی باد می وزد پنچره را می بندی

حالا دریاب وحشت مرا وقتی می گویی : "دوستت دارم".

Bob Marley

برچسب: نویسنده: رادین شریعتی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 0:57

پاییز بمانکجا می روی؟من هنوز دلتنگمهنوز دستهایش را نگرفته ام/پاییز بمانقول داده بودتا تو نرفته ای برگرددقول داده بودزردی برگها رازیر پایمان حس کنیم/پاییز بمانوقت رفتن نیستمن هنوز نگفته ام دوستش دارم!/پاییز بمانزمستان که بیاید وگرمِ دستانش نباشدسرما امانم نمی دهد/پاییز بمانهنوز بر نگشته استهنوز جایش خالیستهنوز منتظرم/پاییز بمانمی ترسم تا ابد در زمستان دفن شوم...

برچسب: نویسنده: رادین شریعتی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 0:57

امروز جهان زیبا است! چون تو می آیی و تو زیبا هستی. و تو تنها نیستی چون من اینجا ام با تو و دگر باره خوشحالم! که تو هستی با من، تو! ای هستی من مهم همین است امشب، که ما هستیم با هم. زادروزت مبارک عشق من هستی من شیرین ترین شیرینی زندگی میلاد امروز دوباره بعد از صدها روز دلم دست به قلمت شد. برای تو و میلاد تو. چون تو می ارزی برایم.بیش از هر چیز در عالم. چون چهار سالت شد، تو در آغوش من. باشد که باشیم همیشه، چون "همین" زیباست! و به این "ما" به تنهایی، انتهای زیباییست. آری همین بودن! همین را می گویم. همین. عزیز من.

برچسب: نویسنده: رادین شریعتی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 0:57

زلـــــــف بـر بــاد مَــده تا نـــدهــی بر بـادم نـــاز بــنیاد مَـــکـن تا نـَکـنـی بـُـنیادم می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر سر مکِش تا نکشد سر بفلک فریادم زلـــــــف را حــلقه مـــکُن تا نَکُنی در بندم طـــرّه را تـــاب مـَـده تا نـدهی بر بادم یار بیــــگانه مـــشو تا نــــبری از خــویشم غــم اغــیار مــــــخور تا نکنی ناشادم رخ برافــروز که فــارغ کــــنی از برگــــِ گــلم قــــــــد بـرافراز که از سرو کنی آزادم شمع هر جمع مـــشو ور نه بـسوزی مارا یاد هر قـوم مـــــکن تـا نــــروی از یادم شهره شهر مَــــشو تا نــنـهم سـر در کوه شور شـــیرین منما تا نکنی فرهــادم رحــم کن بر من مسکین و به فریادم رس تا بــخـــاک در آصف نـــــرسد فـــریادم مــیــلاد از جور تو حاشا که بـــگرداند روی مـــن ازآن روز کـه در بـــنـد تو ام آزادم

برچسب: نویسنده: رادین شریعتی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 0:57

برچسب: نویسنده: رادین شریعتی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 0:57

کی اشـکـاتو پاک میـکنه شـبا که غـصـه داری دست رو موهات کی میکشه وقتی منو نداری شـونه ی کی مرهم هق هقت میـشه دوباره از کی بـهـونـه مـیـگیـری شـبـای بی ســـتاره برگ ریزونای پاییز کی چــشم برات نـشـسته از جلو پات جـمـع میکنه برگای زرد و خــسـته کـی منتظر میمونه حتـی شـبای یــــــلـــــــدا تا خـنــده رو لبـات بیـاد شــب برسـه به فردا کـی از ســـرود بارون قــصــه برات میــسـازه از عــاشـقـی میــخـونه وفـتـــی که راه درازه کـی از سـتـاره بارون چشـماشو هم میذاره نـــکـنـه ســــتــاره ای بـیـاد یـاد تورو نـــیـاره

برچسب: نویسنده: رادین شریعتی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 0:57

کلام گاهی زیاد می شود. سرشار می شود.

لبریز از ذهن و قلب.

فرا تر از حتی تصور خوش..

نمی دانم حتی کسی می خواند یا نه.

اما خوشا به حال من که مینویسم

نمیدانم برای که

نمیدانم برای چه.

نه از تو

و نه حتی از خودم

هیچ.

میدانم حتما تو هم فراموش کرده ای حتما اینجا را

و متروکه ای بیش نیست

پس خوشا بر من

که خلوت ترین دیوار را برای فریاد دارم.

برچسب: نویسنده: رادین شریعتی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 0:57

بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتمهمه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتمشوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودمشدم آن عاشق دیوانه که بودم !در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشیدباغ صد خاطره خندیدعطر صد خاطره پیچیدیادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیمپر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیمساعتی بر لب آن جوی نشستیمتو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهتمن همه محو تماشای نگاهتآسمان صاف و شب آرامبخت خندان و زمان رامخوشه ماه فرو ریخته در آبشاخه ها دست برآورده به مهتابشب و صحرا و گل و سنگهمه دل داده به آواز شباهنگیادم آید : تو بمن گفتی :ازین عشق حذر کن !لحظه ای چند بر این آب نظر کنآب ، آئینة عشق گذران استتو که امروز نگاهت به نگاهی نگران استباش فردا ، که دلت با دگران استتا فراموش کنی ، چندی ازین شهر سفر کن !با تو گفتنم :حذر از عشق ؟ندانمسفر از پیش تو ؟هرگز نتوانمروز اول که دل من به تمنای تو پَر زدچون کبوتر لب بام تو نشستمتو بمن سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستمباز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتمتا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتمحذر از عشق ندانمسفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !اشکی از شاخه فرو

برچسب: نویسنده: رادین شریعتی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 0:57

صفحه بندی